کاش......

کاش یک ساعت برنارد داشتم .

کاش زمان قدری به خود استراحت میداد و به این سرعت نمی دوید .

کاش من همان بچه 5 ساله باقی می ماندنم .

کاش مرگ حمید 28 ساله در حالی که فقط چند بار اورا دیده بودم را نمی فهمیدم .

کاش مرگ مغزی شدن زن حمید و امید 5% زنده ماندنش را نمیفهمیدم .

کاش انتظار 2ماهه زن حمید را برای دیدن شوهرش که در تهران کار میکرد را نمی فهمیدم .

کاش امید دوباره خدا به زنده ماندن خودم و خانواده ام وقتی نزدیک بود به دره سقوط کنیم را نمی فهمیدم.

کاش امروز خبر سکته مادر بزرگم را به من نمیدادند .

کاش حال مادرم را نمی فهمیدم .

کاش به دنیا آمدن بچه دختر عمه ام در حالی که مچ دست ندارد را نمی فهمیدم و حال مادرش که مبادا روزی

کسی به دخترش ترحم کندرا درک نمیکردم .

کاش بعداز تعطیلات دوستانم از من نپرسند تعطیلات چگونه گذشت ؟

نمیدانم این اولین روزهای سال 92 بود خدا بخیر کند .

آمین .

راستی به جای ماهم سیزده تون رو به در کنید ماکه خودمون رو آماده کرده بودیم اما مامانم باید از مادر بزرگم

مراقبت کنه ولی بخدا غم و ترس عجیبی توی دلمه.

سلام .نميدونم شايد فكرشو نميكردم كه يه روز دوباره توي اين سنگرم بيامو دوباره

بنويسم .خيلي از دوستاي همسنگريم به خاطر اينكه مدت ها ننوشته بودم به من

سر نميزنن البته حق ميدم چون اونا وفا دار تر از من بودن و من خيلي وقته كه به اونا

سر نزدم .

بگذريم .دلم گرفته اما دوست ندارم گريه كنم جلوي بغضمو ميگيرم حتي اجازه نميدم

 اشكي از گوشه ي چشمم پنهوني  ليز بخوره و روي لپ تاپ بريزه .بارها خواستم

وبلاگي ديگه بزنم و حرفايي كه توي دلم مونده بودوبگم اما ....

يه چيزي خيلي آزارم ميده خيلي .......

خدايا خودت ميدوني چي ازارم ميده نمي خوام كاري كنم كه بعدا پشيمون شم فقط

مجبورم سكوت كنم .پس خودت هوامو داشته باش اصلا كاري كن كه فراموشش

كنم .

 

 

 

گفتم : اگر می دانستم کدامین روز می ایی به احترام امدنت گناه نمی کردم.


گفت : ان روز که تو گناه نکنی به احترام گناه نکردنت می ایم


اللهم جعلنا من الطالبین بثارالحسین مع امام زمان

داستان دختر شهید و دانشگاه !

داستان دختر شهید و دانشگاه ! (عکس) www.taknaz.ir

آرمیتا

       

 

به گزارش جهان، پایگاه اطلاع‌رسانی KHAMENEI.IR متن اشعار قرائت‌شده در این دیدار را منتشر کرد. 
در بخشی از این دیدار خانم وحیده افضلی 
شعری به آرمیتا دختر شهید رضایی‌نژاد تقدبم کرد:
 
آرمیتا! بباف موهاتو! تا همه نگات كنن

همه‌ی فرشته‌های آسمون صدات كنن

هی بزن چرخ... بزن چرخ... بشین روی چمن

تا كه گنجیشكا بیان گریه رو شونه‌هات كنن

توی چشمای سیاهت پر خنده... پر اشك

چی می‌شد گلوله‌ها نگا به گریه‌هات كنن

می‌دونی نقاشی‌هات، تاریخ كشورم می‌شن

یه روزی میاد كه قهرمان قصه‌هات كنن

آرمیتا! اطلسی‌ها می‌خوان بیان رو دامنت

خودشونو قربون حالت خنده‌هات كنن

دوس دارم بالا بری بالاتر از ستاره‌ها

هی بری بالاتر و زمینیا نگات كنن

شك نكن یه روز میاد... یه روز كه خنده‌های تو

همه‌ی قاتلای دنیا رو كیش و مات كنن

آرمیتا! موهاتو كوتاه نكنی! كبوترا

اومدن لونه توی قشنگی موهات كنن

تو می‌خوای حضرت آقا رو «پدر» خطاب كنی

حضرت آقا می‌خوان تو رو «پری» صدات كنن

 

تیر اتدازی زن ایرانی در المپیک

      تو میراث دار خوبی هستی.حضرت زهرا نگهدارت باشه .



 

ما همیشه ناراضیم

ما آدما یا بعضی از ما در هیچ شرایطی راضی نمی شیم همیشه از خدا گله داریم

 همیشه میگیم چرا صدامونو نمی شنوی چرا آرزوهامونو برآورده نمی کنی اما غافل

 از اینکه شاید برآورده کنه و ما اون آرزو رو فراموش کردیم وباز هم در اون شرایطی که

آرزومون بر آورده شد گله داریم بازهم ناراضیم .ناراضی . 

اصلا جریانو میگم حدودا دو سال پیش بود دلم گرفته بود توی دفتر خاطراتم نوشته

 بودم خدا یا هیچی ازت نمی خوام فقط این آرزو رو برآورده کن که اگه برآورده شه

هیچ مشکلی نمی مونه .تقریبا عید امسال بود برآورده شد با همون شرایطی که قبلا

 توی دفتر خاطراتم نوشته بودم همون شرایط.

حالا امسال بدون اینکه یادم باشه توی دفترم چی نوشتم اینقدر از این شرایط ناراضی

 بودم  در واقع از آرزویی که کرده بودم اینقدر غر میزدم که خدا جون این همه دعا کردم

 چرا این طوری شد حتی گاهی اوقات گریه میکردم. یه شب دوباره سری به همون

دفتر زدم مشغول خوندن خاطرات قبلیم بودم که آرزوی دو سال پیشمو دیدم . وای خدا

 جون شرمندتم که آرزوم رو برآورده کردی و من بازهم ناراضیم .اون شب حتی روم

نمی شد ازت معذرت خواهی کنم اصلا بات حرف بزنم .

حرف دل:ماآدما فقط آرزو کردن رو بلدیم فقط.

اصلا همیشه ارزو هاتون رو بنویسید یا سری به خاطرات قبلیتون بزنید که مثل من

 شرمنده نشید.

راستی شما مهمونی خدا فردا میرید یا زود تر رفتید مهمونی .من که مسافرت بودم

 فقط یه روز زودتر رفتم.

 

معرفت در جوانی

معرفت در جوانی٬ عبادت در جوانی٬ تفکر در جوانی٬ مجاهدت در جوانی٬ پرهیزگاری و پارسایی در

 جوانی٬اجتناب از لغزش گاه ها در جوانی٬شخصیت یک انسان را اعتلا و کمال می بخشدو اورا منشا بروز

 بسیاری از ارزش ها و تراوشات گران بها در دوران عمرش قرار می دهد .دوره ی جوانی یک چنین

خصوصیتی دارد .

کتاب نکته های ناب (بیانات مقام معظم رهبری در دیدار مسئولین بسیج دانشجویی ۹/۶/۱۳۸۳)            

                   

بازهم فهمیدم چقدر از تو دورم

عاشق بغض هایی هستم که در سکوت می شکند و بازهم میگویم خدایا تو بزرگی این دفعه را ببخش

من نمیدانم که این دفعه ها ودیگر تکرار نمی شود ها تاکی ادامه دارد آری تا پایان عمر .

وقتی از جمعی که من هم حضور داشتم پرسیدند ولی شما کیست و من چیزی نگفتم به یاد شب اول قبر افتادم هنوز زنده ام و قدرت بیان ندارم اگر مردم و سوال ها شروع شد و زبانم بند آمد آنگاه است که میگویند ولیت را به اسم هم نشناخته ای؟

 ما عادت داریم چیز ها را بدون دلیل باور کنیم .از خود می پرسم   چند بار درباره حضرت علی تحقیق کرده ام؟من تازه به خود آمده ام باید ائمه را آنگونه شناخت که بتوانی با افتخار به آن سوال ها پاسخ دهی .خدایا می خواهم به معرفت کامل برسم می خواهم راهی را که انتخاب کرده ام با اطمینان و شناخت  جلو بروم آیا بازهم یاور من هستی؟

 خدایا الان که مینویسم ترس از تو سراسر وجودم را فرا گرفته است  خدایا تورا به حق این اشکی که از ترس تو در چشمانم حلقه زده مرا نجات ده .

 

تنبلی تا چه حد؟

 سلام .سلامی از اعماق وجودم دلم برای تمام همسنگری های عزیز تنگ شده بود نمیدونمم حالا که

 دارم مینویسم متوجه شدم که چقدر دلم برای نوشتن تنگ شده بود .نمیدونم چرا دل و دماغ نوشتن

 نداشتم منی که هرروز به وبلاگ سرمیزدم چندهفته یکبار سر میزدم خلاصه بگم مدرسه پدرمو دراورد

 تازه امروز خبر دادن برای تابستون کلاس گذاشتن گفتن امکان داره ماه رمضون هم بریم مدیر دید

قیافمون برعکس شد در کمال پررویی گفتش که میدونم خسته اید اما دو سه هفته استراحت دارید

 تاشروع کلاسا .آخه کسی نبود بگه مدیر گرام ربات که نیستیم بجون خودم از بعد ازتعطیلات  عید یکسره

و هرروز داریم امتحان میدیم انصافت کجارفته آخه؟

تنبلی کردم  قرار بود روز مادر آپ کنم که نکردم گفتم روز فتح خرمشهرکه نشد گفتم حداقل روز مقاومت

دزفول که به خودمم ارتباط داره که بازم.....

میخواستم بگم به امید خدا از هفته آینده فعالیتم رو شروع میکنم .

راستی تعطیلی روز شنبه ناجور زد توی کاسه کوزمون بعداز همه سختی هایی که گفتم  کلی حال

میکردم که شنبه امتحانام تموم میشه و میرم اعتکاف یه دل سیر کیف میکنم و توی این ترافیک مسایل

 فکری درسی خودمو پیدا میکنم به لطف این تعطیلی امتحان روز چهارشنبه برگزار میشه ومن همچنان

درفکرم چه کنم ؟

درپناه خدا و شهدا.

من شنیدم که شما فصل بهاری آقا

به دل خسته ما صبر و قراری آقا

عمرم آقا بگذشت و خبری از تو نشد

هوس آمدن این جمعه نداری آقا؟

در هیاهوی شب عید تورا گم کردیم

غافل از اینکه شما اصل بهاری آقا.

اللهم عجل لولیک الفرج. 

 

راهی سرزمین نورم

دهلاویه ٬هویزه٬ شلمچه ٬اروند رودو.......... دارم می آیم .مدتی است خود را گم

 کرده ام هویتم را .انگیزه ام را ....... قرار است خود را پیدا کنم .میبینی ما خود را

 نمی شناسیم اصلا خودرا پیدا نکرده ایم که بخواهیم به شناختی دست یابیم آنوقت

 دم از کسانی که در خاک تو هستند و آسمانی شدند میزنیم و چقدر هم افتخار

 میکنیم که  آری شهدا را به خوبی شناخته ایم .بخدا قسم نشناخته ایم .حداقل

 من نشناخته ام .دارم می آیم باز هم از داستان های شهدا و مردمی که اعتقادی به

 آنها نداشته اند و امروز به شهدا قسم میخورند در حالی که هویت خود را پیدا کرده

اند.بگو . چقدر شیرین است بیرون آمدن از قفس بی هویتی ......

سلام من رفتم امیدوارم با شناختی دقیق و درست وبیمه شده و دست پر

برگردم .      

                                                           آمین یا رب العالمین

فردا روز بزرگی ست شما هم هستید؟

گم گممممممممم گم گم بمب بمب (صدای ارگ همسایمونه که توی اتاقمون میاد و کل خونمون می لرزه).......وای بخدا سرم داره می ترکه .همسایمون حنا بندون دخترش بخدا سرم داره میترکه باز خدارو شکر عروسی تالاره وگرنه فردا خونه نمی موندم .

راستی یه سوال دارم الان محرم ونامحرم جدیدا از توی رساله ها پاک شده؟ حکمش چیه؟ بابا حیا کجارفته .اندکی حیا هم خوبه بخدا راضیم .پسره عین بووووووووووق سرشو گذاشته پایین اومده توی دخترا گفتم وای خدا الانه که دخترا جیغ بزن که نا محرم دیدشون با اون وضع افتضاح (توضیح نمیدم بد آموزی داره ) دیدم نه خیر همه خوش حال و سرحال که عروسی مختلط شده و حالا نرقص پس کی برقص و شک وخواننده هم میگه بندریا دستا بالا  .....پسره می خواست بره دخترا میگفتن چرا میخوای بری؟ بمون.وضعشون افتضاح تر از افتضاح بود.گفتم مامان پاشو بریم که مغزم داره منفجر میشه.مامانم هم از خداش بود فوری گفت بریم میگم این حنا بندون بود به نظرتان فردا چه پیش خواهد آمد که عروسیه؟

راستی فردا باید فریاد۲۲ بهمن ماه یوم الله یوم الله سربدیم اومیدوارم فردا توی اخبار بازهم بگن حضوری بی نظیرو بی سابقه مردم (البته همیشه همینو میگن ) ایران ........ من میرم شما هم بیاین .من که پارسال خوردم زمین ۲۲ بهمن سوژه شدم برای مردم ثواب کردم دل بعضی ها رو شاد کردم .  

تقریبا تمام شد.....

سلام (جواب بدید جواب سلام واجبه نه؟) خوبید؟ خوب کابوس وحشتناک امتحاناتمان

 تقریبا شد .

مدت ها بود دوست داشتم یه مشاعره بزارم با

همکاری شما. من بیت زیر رو مینویسم کامنتا رو هم رو تایید نمی زارم شما با آخرین

 حرف بیت بیتی دیگه توی کامنتا بنویسید و نفر بعد باآخرین حرف بیت کامنت قبلی

 لطف میکنه بیتی دیگه میگه .خوب بیت پیشنهادی من اینه .(اهمممممم...)  

 

 آنان که خاک را به نظر کیمیا کنند           آیا بود که گوشه ی چشمی به ما کنند

 

دوست میداشتم .......

دوست می داشتم موقعی که بعد از مدت ها آپ میکردم با حالی خوب و اشتیاق زیادی حرف های زیادی را که این مدت داشتم میزدم .حال بر خلاف تصور خسته و کوفته با چشمانی نیمه باز و قلبی تقریبا ترک خورده مایل به شکسته تنها جایی را برای گفتن حرف های دلم وپناه بردن از دنیای وحشتناک امتحانات که شب ها تمام درس هابا هم مخلوط  میشوند و شب را با هزیان (هزیان درسته؟)های زیادی پشت سر میگذارم و باز استرس پشت استرس ..........

خسته شدم بخدا چیکار کنم برام راه حل بدین تمام مستمرامو عالی دادم دارم نوبت هارو گند میزنم از خودم ناامید شدم اما به خدا امید دارم خسته م بخدا خسته .....

قرار برم مزار شهدای گمنام که تقریبا اگه قرار باشه پیاده برم ۱۵ دقیقه طول میکشه نسبت به خونمون . من منتظرم حرفام رو دلم سنگینی میکنه آخه سه چهار ماهه یکسره هرروز دارم امتحان میدم بدون استراحت بدون تفریح قیافم بر عکس شده اما باید نوبت رو هم با موفقیت پشت سر بزارم.

خدااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا.

کیک بهشتی مادر بزرگ

پسر کوچکی برای مادر بزرگش توضیح می دهد که چگونه همه چیز ایراد دارد :مدرسه

 ٬خانواده ٬دوستان و ..

مادر بزرگ که مشغول پختن کیک است ٬از پسر کوچولو میپرسد که کیک دوست دارد

 ؟و پاسخ پسر کوچولو البته مثبت است .

-روغن چطور ؟

-نه!

-و حالا دوتا تخم مرغ.

-نه مادربزرگ!

-آرد چی؟از آرد خوشت می آید ؟جوش شیرین چطور؟

-نه مادربزرگ !حالم از همه شان به هم می خورد.

-بله همه این چیزها به تنهایی بد به نظر می رسند .اما وقتی به درستی باهم

 مخلوط شوند یک کیک خوش مزه درست می شود.خداوند هم به همین ترتیب عمل

 میکند .خیلی از اوقات تعجب میکنیم که چرا خداوند باید بگذارد ما چنین دوران

سختی را بگذرانیم .اما او میداند که وقتی همه این سختی ها را به درستی در کنار

 هم قرار دهد٬نتیجه همیشه خوب است .ماتنها باید به او اعتماد کنیم ٬در نهایت همه

 این پیشامد ها باهم به یک نتیجه فوق العاده می رسند. 

--------------------------------------------------------------------------------------------

یه عکس دیدم خوشم اومد گفتم بزارم شما هم ببینید

به نظرتون این عکس متحرکه؟

       به جذابترین گروه اینترنتی یاهو ملحق شوید | BestIranGroups

فرشته های دانش آموز 2

بسم رب الشهدا والصدیقین.

سال ۷۲منطقه عملیاتی والفجر۱ ٬شهیدی پیدا کردیم که حدود ۱۰ سال از شهادتش میگذشت.روی پیکرش٬روی سینه٬روی قلبش یک برجستگی بود.بااحتیاط که مبادا ترکیب استخوان هایش به هم بریزد دکمه های لباسش را باز کردیم .یک کتاب و دفتر زیر لباسش بود .گشتیم نه پلاک داشت نه کارت شناسایی .کتاب و دفترش را ورق زدیم کتاب فیزیک بود.توی دفترش هم جزوه و سوال.اول کتاب اسمش را نوشته بود.باهمان شناسایی اش کردیم.

         

جثه اش خیلی کوچک بود .اوایل که توی سنگر میخوابید بعضی شب ها توی خواب و بیداری می گفت : "مامانی !آب ...مامانی! آب.... "بچه ها میخندیدند و یک لیوان آب می دادند دستش .صبح که بیدار می شد و بچه ها جریان را میگفتند ٬ انکار می کرد .

                                                    ****************

پدر و مادرم میگفتند :بچه ای ٬ فعلا درست را بخوان .و نمی گذاشتند بروم جبهه.یک روز که شنیدم بسیج اعزام نیرو دارد ٬لباس های صغری خواهرم را روی لباسم پوشیدم و سطل آب را برداشتم و به بهانه آوردن آب از چشمه زدم بیرون.پدرم که گوسفندهارا از صحرا می آورد ٬داد زد:صغری کجا؟ برای اینکه نفهمد سیف الله هستم سطل آب را بلند کردم که یعنی می روم آب بیاورم .رفتم  واز جبهه لباس هارا با یک نامه پست کردم .یک بار پدرم آمده بود و از شهر تلفن کرده بود.از پشت تلفن گفت :ای بنی صدر! وای به حالت.مگردستم بهت نرسه!

      

اندازه پسر خودم بود ٬سیزده٬ چهارده ساله.وسط عملیات یک دفعه نشست .گفتم :حالا چه وقت استراحته بچه؟گفت بند پوتینم شل شده ٬می بندم راه می افتم.  نشست ولی بلند نشد .هردوپایش تیر خورده بود.برای روحیه ما چیزی نگفته بود.

     

رفتیم برای آموزش .لباس که می دادند٬گفتم کوچک باشد . کوچک ترین سایز را دادند .آستین هایش آویزان بود .گفتم :اشکال نداره تا میزنم بالا.پو تین هم همینطور کوچک ترین سایز ٬گشاد بود.گفتم :جلوش پنبه میزارم. مسئول تدارکات خندید و گفت:مترسک!نری بگی فلانی خر بود نفهمید ها!توزیاد باشی ۱۳ سالته نه ۱۸ سال!

           

بی سیم چی خمپاره ۱۲۰بود .تازه کنکورش را داده و آمده بود.دوشب نخوابیده بود .مامور بودند تا صبح آتش بریزند.نگه بانش هم از فوت و فن بی سیم چیزی نمی دانست که اورا جای خودش بگذاردو بخوابد .صبح که از خواب بلند شد ٬نگه بانش گفت اگر توی خواب حرف نمیزدی نمی دانستم تا صبح چه خاکی سرم بریزم.

 

 

 

                 

بعد نوشت:خیلی سعی کردم عکسای زیبا و مرتبط با موضوع پیدا کنم اما زیاد موفق نبودم چون نه وقتش رو داشتم نه اینترنت همراهی میکرد.

بعدنوشت:برام خیلی دعاکنید خیلی محتاج دعاهاتونم .از دوستای وبلاگیم حسابی عذر میخوام که نتونستم این مدت بهشون سر بزنم انشاالله جبران میکنم .

بعد نوشت:محبوب من مرا دریاب مرا دریاب.

                                                    یاحق

بازدیدی که سوژه من شد

سلام به همگی.مدتی بود که به علت کمبود سوژه افتخار آپ کردن برای شما را

 نداشتم.اما اگر واقع بین باشم و صادق مشغول خر خوانی البته بهتر است مودب

باشم و بگویم الاغ خوانی بودم وبعد از آپ هم قرار است همان کاررا ادامه بدهم.

برایم بسیار دعا کنید.

به لطف مسئولان دبیرستانمان مارا به بازدید از بیمارستان زیر زمینی یازهرا دزفول

 بردند البته بیمارستانی که در زمان جنگ بیمارستان بوده و الان تقریبا حالت

نمایشگاه مانندی برای ثبت خاطرات دوران جنگ شده است این بیمارستان حدود

۵۰۰۰متر مربع ودر عمق ۱۰ متری (البته اون آقاهه که صحبت کرد گفت ۹ متری)زمین

 قرار دارد.هیچ گونه ترافیکی در بیمارستان ایجاد نمیشود.چون در خروجی و در ورودی

 آن باهم فرق دارد .هنگامی که آمبولانس مجروحی می آورد در یک مکان مجروح را

پیاده میکردند و آمبولانس همان گونه مستقیم به طرف در خروجی میرود.برای

 اطلاعات بیشتر به اینجا کلیک کنید.این بیمارستان با قطعا یش ساخته بتنی و مقاوم

 در برابر حملات موشک و حملات هوایی دشمن به دزفول بوده یکی از جانبازان که

برای ما صحبت میکرد گفت در گزارشتان بنویسید که من یعنی یک جانباز گفته است

 حفظ حجاب دختران عفیفه احترام به پاره پاره شدن بدن شهداست.اما الحق که قاب

 عکس های بسیار زیبایی از شهدا و جنگ در آن جا وجود داشت که جملاتی خیلی

 پرمحتوا روی آنها نوشته شده بود.در آخر هم کلیپی از جنگ که با اصرار زیاد بچه ها

 به دلیل فرار از درس بود زده شد.که مصاحبه ای با شهید وحید درخشانی ۱۵ دقیقه

 قبل از شهادت ایشون گرفته شده بود من عاشق اون شوخ طبعی های شهدام.

حیف که دوربین باهام نبود اینارو هم با کلی گشتن توی اینترنت پیدا کردم شما به

 بزرگواری خودتون ببخشید.

 

این اون محلی بود که گفتم مجروح و پیاده میکردن

ا

 این جا باکلی ذوق و شوق مشغول دیدن بودیم که چشم مبارکم به جمال مارمولک رو شن شد و با گفتن مارموک جیغ تمامی دوستان گرام بلند شد.

راستی عیدتون مبارک ای خدا جون چه صفایی داشت اگه مشهد بودیم.

درپناه خدا و شهدا.

فرشته های دانش آموز 1

سلام .با شروع شدن مهر و نزدیک شدن به هفته دفاع مقدس تصمیم گرفتم آپی از اون فرشته های زمینی که الان آسمانی شدن بزارم .اون فرشته های دانش آموز.متنای کوتاهی دارن .خوندنشون خیلی لذت بخشه.

                                               ******

بین آنهایی که مرا به خاطر کم سن و سالی اذیت می کردند .یکی خیلی مرا سوزاند هیچ وقت یادم نمیرود .آمد جلوی همه خیلی آرام و ساده وبدون کنایه گفت :بچه مدرسه ای !تو اگر شهید بشوی آن دنیا یک بچه حوری گیرت می آید.  

                                             ******                                    

یک سیلی محکم .دستش را گرفت به گونه اش.گفتم:قلدر شدی .بچه های مدرسه رو میزنی !دفعه چندمته؟چند دفعه بهت گفتم این جا ادای اوباش رو در نیار .اگر خیلی زور داری برو جبهه خودتو نشون بده. فردا نیامد مدرسه .پس فردا هم .سراغش را گرفتم ٬ گفتند رفته جبهه.

دیدم نشسته کنار جاده و کتابی می خواند .گفتم :بچه این جا چیکارمیکنی؟ گفت:گردانم رو گم کردم .گفتم اون چیه توی دستت؟ نشان داد کتاب انگلیسی دوم دبیرستان بود.گفتم :توی این وضعیت جای زبان خوندنه ؟ گفت :ازبیکاری بهتره. سوارش کردم رساندمش به گردانش.

شهید مسعود شادکام تربتی از شهدا گردان غواصی یاسین... البته یکی از رفقای فابریک من

صبح تا شب تمرین غواصی داشتیم .دویدن توی گل و شل٬شنادر آب سرد.رفته بودیم جبهه یعنی! شب ها هم درس می خواندیم .دانش جو ها درس دانشگاه و ماهم جزوه کنکور.یک کتری چایی درست می کردیم و می نشستیم به درس خواندن .نتیجه کنکور احمد وقتی آمد که شهید شده بود.رتبه دوم پزشکی.

استان : اصفهان    

 تعداد شهدا:۲۳۰۰۰ نفر  

  شهدای دانش آموز(زیر ۱۸سال):بیش از ۵۰۰۰هزار نفر

                                                      ******

به نامه هایی که برایش می آمد حسودی می کردیم ٬همه مان .حسودی شاید نه٬غبطه می خوردیم .از بس طولانی بودند .شهید که شد٬وسایلش را که جمع می کردیم ٬تازه فهمیدیم جواب مساله های ریاضی را برایش می فرستاده اند.

     

بعد نوشت :۳۱ شهریور اولین سالگرد متولد شدن وبلاگمه .یک سال با دنیا ی مجازی بودم .صرفا جهت اطلاع رسانی بود که اگر نتونستم بیام آپ کنم حداقل تبریک گفته باشم به وبم .آخی طفلک وبم زیاد خاطر خواه نداره.

این روزها کسی حوصله خدا را ندارد

پشت ویترین زندگی ٬ به عروسکی که نمی تونی بخری نگاه نکن ٬چون فقط 

 وسوست میکنه تا اونی که داری رو به خاطرش از دست بدی !

 

بار ها خیلی از حرفا خواستم بگم پیش خودم گفتم تکراریه دیگران گفتن نگفتم اما

 خدایی این همه حرف شنیدیم به کدوم عمل کردیم ؟

یه چیزی که خیلی دوست دارم عرفان نظر آهاری پشت کتاب نامه های خط خطی

 نوشته:این روزها ٬آدمها سرشان شلوغ است.کسی حوصله خدا را ندارد .کسی

 حال اورا نمی پرسد .کسی برایش نامه نمی نویسد٬ اما تو این کار را بکن .تو حالش

 را بپرس .تو چیزی برایش بنویس ٬ساعتهایت را با او قسمت کن ٬ثانیه هایت راهم.

ماهم الان مثلا داریم همین کارو میکنیم.اونوقت چقدر به خودمون هم افتخار میکنیم.

خلاصه این روز ها کمتر حرف میزنیم بیشتر تفکر میکنیم برای خودمان یک پا متفکر

 شدیم زیاد دوست ندارم انتقاد کنم اما انگار نون توی وبلاگای منتقده . اما

 خدایی بعضی هاشون درست و به جا انتقاد میکنن بعضی هاهم نه .توی نظراتش

 نگاه میکنی همه رو جواب داده میگن درست میگی یه جواب بی ربط زیرش میده

اصلا میگی سفیده میگه نه سیاهه میگی سیاهه میگه نه سفیده . 

همین الان چشماتو ببند به خدا فکر کن برای خدا از کدوم خواسته هات گذشتی؟

توی روز چقدر به خدا فکر میکنی؟

بخدا توی دنیای خودمون غرق شدیم نمی فهمیم داریم چیکار میکنیم شنیدین میگن

 عشق یارو کورش کرده مارو چی کور کرده؟خودمون زدیم چشم خودمون رو کور

 کردیم.

شهید آوینی :عقل میگوید بمان /عشق میگوید برو        واین دو را خدا افرید تا وجود

 انسان در حیرت میان عقل و عشق معنا شود. 

راستی به نظر شما هدف از این آپ چه بود؟

 

یا علی بن موسی الرضا


شب شده بود و دلم دوباره غم گرفته بود

بیاد کرب و بلا برا حرم گرفته بود

داشتم از غصه می مردم بیاد کربو بلا

گفتم امشب و میرم زیارت امام رضا

رفتم و رو به ضریح با صفاش زانو زدم

حرفای دلم رو پیش ضامن آهو زدم

گفتم آی امام رضا تو رو به حق مادرت

یه نگاهی کن به دل سیاه این کبوترت

من غلامتم تو باید به دلم شاهی کنی

برای زیارت حسین منو راهی کنی

میون دردو دلام ،توی همین حال و هوام

دیدم انگاری نشسته رو به روم امام رضا

دیدم آقای غریبم داره گریه میکنه

سر تکون میده ازم داره گلایه میکنه

میگه آی اونی که حال خودتو خوب میدونی

تو که صبح تا شب داره دل منو می سوزونی

با چه رویی اومدی پیش من امام رضا

.................

سلام بر همگی .باروی سیاه به زیارت امام رضا رفتم .توی بدترین شرایط که همه خونواده بهش احتیاج

 داشتیم مارو طلبید چه افتخاری بالا تر از این.دلم بد جور هوای حرم امام رضا رو کرده هوای اون آرامش

 خاص رو.

حرف دل 1:این شعرو توی گوشیم دارم اما نمیدونم چرا بقیه ش رو نمیخونه شرمنده که ناقصه.

حرف دل 2:این مسافرت خیلی برکت داشت امام رضا ممنونم .

حرف دل 3:احساس میکردم این سفرم برگشتی نداره .خدارو شکر که صحیح و سالم بر گشتیم.

حرف دل۴:هرکس رفت مشهد التماس دعا دارم .

حزب فقط حزب علی /رهبر فقط سید علی

سلام .

از این به بعد این جا یه میدون جنگه .قراره باجنگ نرم مقابله کنیم .قراره توی این جنگ پیروز بشیم .هرکس میخواد منو همراهی کنه بسم الله .هرکس هم میخواد با من بجنگه یاعلی.

شما جز کدوم دسته ای؟

دیشب این طبع ، بی‌قرار شما

خواست عرض ارادتی بکند

دست کم از دل شکسته ی ‌تان

واژه‌هایم عیادتی بکند

***

چشم بد دور، عمرتان بسیار

کس نبیند ملالتان آقا!

ما نمردیم خون دل بخورید

تخت باشد خیالتان آقا!

***

چیست روباه در برابر شیر؟!

چه نیازی به امر یا گفته؟!

تو فقط ابرویی به هم آور

می‌شود خواب دشمن آشفته

***

هست خاموشی‌ات پر از فریاد

در تو آرامشی است طوفانی

«الذی انزل السکینه» تو را

کرده سرشار از فراوانی

***

واژه‌ها از لبت تراویدند

پرصلابت، پرعاطفه، پرشور

آفریدند در دل مردم

عزت، آمادگی، حماسه، حضور

***

این حماسه همه ز یمن تو بود

گرچه از آن مردمش خواندی

رهبرا! تا ابد ولی محبوب

در دل عاشقان خود ماندی

***

سهم دلدادگان تو سلوی

قسمتِ دشمنان تو سجیل

رهبری نیست در جهان جز تو

که ز امت چنین کند تجلیل

***

نسل سوم چو نسل اول هست

با شعف با شعور با باور

جاری است انقلاب چون کوثر

هان! «فصل لربک وانحر»

***

گرچه در باغ سینه‌ات داری

لطف‌ها، مهرها، محبت‌ها

گفتی اما نمی‌روی چو حسین

تا ابد زیر بار بدعت‌ها!

***

ناگهان در نماز جمعه شهر

عطر محراب جمکران گل کرد

بغض تو تا شکست بر لب‌ها

ذکر یا صاحب الزمان (عج) گل کرد

***

جان ایران! چه شد که جانت را

جان ناقابلی گمان کردی؟!

آبروی همه مسلمانان

اشک ما را چرا درآوردی؟!

***

جسم تو کامل است، ناقص نیست

می‌دهد عطر یک بغل گل یاس

دستت اما حکایتی دارد...

رَحِمَ اللهُ عَمِی العباس!

حجت‌الاسلام جواد محمدزمانی

حرف دل1:متاسفم برای بعضی ها که از من پرسیدند : توی گرمای طاقت فرسا

خوزستان رفتن یا نرفتن تو وشرکت در راهپیمایی روز قدس و شعار دادن چه فرقی

به حال فلسطین داره؟

حرف دل 2:جانم فدای رهبر

عجب روزی بود

سلام .

1-امروز به شدت محو خواندن کتاب دا بودم تا حالا اینقدر تو بحر کتابی نرفته بودم .

نمیدونم حالا که فکر میکنم میگم واقعا خدا خرمشهر رو آزاد کرد.از خودم می پرسم

اگه من جای سیده زهرا بودم چیکار میکردم ؟اصلا اون شجاعت رو دارم یانه؟ مامانم

میگه باید توی اون موقعیت قرار بگیری. هنوز کتابو کامل نخوندم که دربارش نظر بدم

انشاالله هر وقت کامل خوندمش در بارش مینویسم منتظر باشید.

2-امروز از زبانکده که برمیگشتم یه خانمی که یه بچه و دو کیسه میوه دستش بود ازم پرسید :

-خاله مال اینجایی؟

-نه .چطور مگه؟

-پول میخواستم کیفمو گم کردم بخدا گدا نیستم خونمون اندیمشکه پول ندارم برگردم.

-من خودم الان باید برم سر چهارراه باید از اونجا با تاکسی برم زیاد پول همرام نیست .حالا چقدری میخواین؟

-نه عزیزم پولت مال خودت اگه احتیاج داری .بخدا گدا نیستم .ببین میوه هم دستمه

(نمی خواستم پول بدم آخه تو شهرما آدمایی که به هر نحوی میخوان از این طریق

سر مردم کلاه بزارن زیاد پیدا میشه اما یه دفعه ای چون روزه هم بودم وقت اذان

هم بود گفتم بده گناه میکنم فوقشم دروغ بگه گناهش گردن خودش)

-حالا چقدر میخواین؟

-هزارتومن که بشه برگردم

-منم هزار تومن دادم

-خیلی ممنون خوشکلم خیر ببینی الان میرم اونور خیابون سوار تاکسی میشم.

من که کل راه رو تنها بودم همش فکر میکردم کار درستی کردم خونه که اومدم به

مامانم جریان رو گفتم کلی عصبی شد گفت همش دروغه چرا پول دادی ؟اینا

کارشون همینه .

یه لحظه فکر کردم.نمیدونم چرا عذاب وجدان داشتم آخه فکر نمیکردم گول بخورم

منی که هیچ وقت حرف کسی رو باور نمیکردم حتی یادمه مشاور مدرسمون به

مامانم گفته بود که من خیلی خوب میتونم گلیم خودمو از آب بیرون بکشم و هیچ

وقت گول نمیخورم .داشتم فکرمیکردم که یهو یادم اومد کسی که بخواد بره

اندیمشک که نمیاد طرف شریعتی باید از جای دیگه بره.اما خیلی نامردیه اگه بخاطر

هزارتومن آدم دروغ بگه البته امیدوارم که راست گفته باشه.

2-تو تاکسی بودم چون موقع اذان همه میخوان برن خونه تاکسی کم هست به هزار

زور سوار شدم خانم جلویی داشت از راننده تشکر میکرد که کاش تمام راننده های

تاکسی مثل شما بودن خانمی که عقب بود گفت :

به نظرتون شیشه هارو بیارین پایین بد نمیشه بخدا خفه شدیم

راننده:راست میگید دست گیره عقب خرابه

خانم جلویی:درسته اما خانم یه بار میبینی یکی بچه همراهشه سرشو میاره

بیرون اگه طوریش شد میاین یقه این آقارو میگیرن.(اما من نفهمیدم چرا باید یقه این

آقارو بگیرن؟) یه بارم میبینی یه فشنی میاد میشینه باد میخوره به موهاش خراب

میشه.میگه شیشه رو ببندید. (پنجره رو ببندید یا شیشه رو؟ )

یهو انگار خانم عقبی رو آتیش زدن گفت :خدا شر این فشنارو از زمین برداره (البته

دور از جون آقایون فشن محترم که خواننده این وبلاگن ) فشن که نیستن جنن جن .

-خانم جلویی :خوب ماشالله پسرا از دخترا بدتر شدن

من:باخنده خانم ماشالله داره؟

-خانم جلویی :خوب عزیزدردانه بابامامانشونن .

-من:آره دیگه این دوره زمونه پسره و فکلش.

خانم جلویی :نه جدیدا پسره و ابروهاش.

یه دفعه ایی رفتم تو فکر چرا نباید بگیم پسرومردونگیش؟

یه دفعه دیدم تاکسی ایستاد بمن گفت اینم میدان... گفتم من جلوتر پیاده میشم

گفت خودت گفتی میدان.. گفتم آره اما دو سه خیابون بالا تر .گفت من مسیرم

جایی دیگست بنده خدا خورده نداشت بم بده گفت کرایه رو بنداز تو صندوق صدقه ماهم 3 خیابون پیاده رفتیم.

حرف دل1-عاشق شجاعتو مردونگیتم خانم حسینی.

حرف دل2:یادمون باشه زیاد به خودمون مطمئن نباشیم که هیچ وقت گول نمیخوریم

قبل از اینکه پول رو میدادم بایستی خوب فکرمیکردم که خانمی اون موقع اونجا

چیکار میکنه و چرا این سمتی میاد .کاش گول خوردنامون به همین سادگی نباشه

مخصوصا گول شیطان لعنت شده .(اعوذ بالله من الشیطان الرجیم)

حرف دل 3:به امید روزی که بگن پسرو مردونگیش و غیرتش .و به امید روزی که

بگن دخترو نجابتش وعفتش .یعنی میشه ای خدا .

حرف دل 4:از این به بعد هروقت سوار تاکسی شدید آدرس دقیق رو بگید که مثل

من مجبور نباشید 3 خیابون پیاده برید.

                                 در پناه الله

بسم رب الشهدا و الصدیقین

سلام همیشه از این جمله بسم رب اشهداو الصدیقین خوشم میومدنمیدونم چرا ؟

مشکلم یه جورایی حل شد ولی باز از یک طرف دیگه چند برابر شد اما سپردمش

دست خدا.

 1-توی یکی از لینکا داشتم به قول معروف وبگردی میکردم توی پستای قبلیش واسه روز

تولد آقا یه خاطره نوشته بود کوچیک که بود برای تبریک به آقا عزیزترین هدیه شو

فرستاده بود بیت رهبری برای آقا چند روز بعد از بیت رهبری براش یه چفیه و جانماز

فرستاده بودن .گریم گرفت به همین راحتی با آقا ارتباط برقرار کرده بود .از خودم

ناراحتم چرا من تو بچگی از این کارا نکردم .الان آرزو دارم آقارو ببینم یا یه هدیه

کوچیک از ایشون به رسم یادگاری داشته باشم .من چقدر عقبم اصلا نمیدونم زیاد

بچگی نکردم یا خاطره چندانی ندارم ؟همش دوست داشتم سریع درس بخونم

سریع چادر بزنم حرفای قلمبه سلمبه بزنم کلی به فلفل بودن معروف بودم حتی

هنوزم بعضیا صدام میکنن فلفل اما من دیگه اون فلفل قبلی نیستم شاید نمی

خوام که باشم .

2-توی بعضی ازسایتا که بری متوجه میشی که دارن از بقیع شهدای گمنام دزفول

که واقعا بی احترامی به اوناست که چندین ساله هنوز کامل ساخته نشده ودر

فضایی کاملا تاریک قرار داره بحث میکنن.باز باید بگیم شهدا شرمنده ایم.

3-تورو خدا یکم به ما هم فکرکنید در شهری زندگی میکنی که رودخانه بسیار

زیبایی داره اما به دلیل پوشش بسیار نامناسب آقایون که بیشتر هم مسافر

هستن چه ماه رمضان باشد چه نباشد روزهای تعطیل برای شنا به آنجا می آیند و

ما بسیار معذب هستیم که حتی برای خنک شدنمان به آنجا برویم دوسال است که

مابه رودخانه نرفتیم وواقعا از این مورد ناراحت هستیم گویا آقایان آنجارا که یک مکان

عمومی است با استخر اشتباه گرفته اند.(چقدر رسمی شد نه؟)

حرف دل1:شهدا شرمنده ایم.

حرف دل 2:دلبسته به سکه های قلک بودیم .دنبال بهانه های کوچک بودیم .

رویای بزرگتر شدن خوب نبود .ای کاش تمام عمر کودک بودیم... .

.......

سلام .خوبید ؟

خیلی آشفتم .دارم تمام سعیم رو میکنم یه تصمیم درست بگیرم .

شبا از بس که به آینده فکر میکنم بی خوابی به سرم میزنه .

این مدت متوجه شدم دیگه واقعا باید خودم تصمیم بگیرم .

یه سوال برای اینکه یه تصمیم درست بگیری باید چیکارکنی؟

اگه کلی سبک سنگین کردی ولی باز نتونستی تصمیم بگیری چی؟

ولش کن از خدام کمک میگیرم من یقین دارم که کمکم میکنه پس جای

نگرانی نیست.

خدایا گفتم :خسته ام،گفتی :لا تقنطوا من رحمه الله (زمر)

گفتم :هیچ کس نمیدونه تو دلم چی میگذره.گفتی :ان الله یحول بین المرِء

وقلبه.(انفال)

گفتم هیچ کسی رو ندارم .گفتی نحن اقرب الیه من حبل الورید (ق)

گفتم فراموشم نکردی ؟گفتی :فاذکرونی اذکرکم (بقره)

نمی دونم این متن رو که میخونم خیلی آرامش میگیرم شما چی؟

در پناه اون که همیشه اون بالا هوامون رو داره.

ما منتظریم

عاشقان راهت به انتظار٬ در پای پنجره حسرت ٬ سال هاست

یاس در دست٬شاخه نرگس در قلب ٬نشسته اند به امید اینکه

بیایی.

عکس هایی برای منتظران حضرت مهدی عج

آفتابگردان ها

غروب شد٬خورشید رفت .آفتابگردان دنبال خورشید می گشت .

ناگهان ستاره ای چشمک زد .آفتابگردان سرش را پایین انداخت!

آری گلها هرگز خیانت نمی کنند.

یه واقعیت شیرین

سلام بر وبگردان گرام

داستانی از یه استاد بزرگی شنیدم ارزش نوشتنو داشت.

یه آقا پسری قصد ازدواج کردن داشت و یه خانمی رو دیده بود که همه

 جوره مناسب این پسره بود خوب خواستگاری میرن و بله رو از عروس

خانم میشنون.دیگه مشغول بندو بساط عقد میشن .روز عقد میشه و به

 سلامتی باهم عقد میکنن.(انشاالله قسمت همتون بشه)بله خوب

شب این آقا پسره میره به خوابه به قول معروف این ورو اون ور میشه

 اما خوابش نمیگیره .همش فکر میکنه شروع به شمردن گوسفند

میکنه اما فایده نداشت که نداشت. این قدر روی رختخواب وول (درست

 بخونین)خورد تا که متوجه شد دارن اذان میگن٬با خودش میگه خوابم

که نمیبره برم وضو بگیرم نماز بخونم در صورتی که به قول

خودشون بیشتر نمازای صبحشون تیممی بوده به خاطر این که خواب

میموندن خوب نماز میخونه میره دوباره بخوابه که باز میبینه خوابش

نمیبره هی میگه خدا جون من که همیشه سرمو روی بالش نذاشتم

خوابم میبرد حالا چم شده؟

ادامه نوشته

کوچه های بد بختی

سلامممم الان تنهام همه رفتن پی کار خودشون ماهم که بیکار .

یه متنی یه روزی که خیلی دلم گرفته بود نوشتم  گفتم بد نیست بزارم تو وب.

در کوچه های بد بختی همراه با سایه ام قدم می زنم

یاد روزگاری که در کوچه های خوش بختی قدم می زدم می افتم

تبسمی میکنم به راهم ادامه می دهم

چقدر شیرین بود شیرین تر از عسل

اما من آن را به تلخی یک بادام تلخ احساس می کردم

اما حالا آرزو دارم کاش می شد دوباره آن بادام تلخ را خورد

کاش میشد زمان به عقب بر می گشت

کاش خوبی ها کمرنگ نمی شد

کاش الآن تنها با سایه ام قدم نمی زدم

کاش من یک ساعت برنالد داشتم ای کاش...........

ا ع ت ک ا ف

سلام ایشالله حال همتون خوبه دیگه؟

اعتکاف چند حرفه؟اگه از من بپرسی میگم حرف نداره .چرا؟میگم برات.

چون یک جمله هایی٬ یک داستان هایی از عاشق و معشوقه ٬حالا عاشق و معشوق کی هستن؟تویی و خدات .که ثابت شده عاشق و معشوق حقیقین.

اونایی که الان میگید وای چقدر شعار ٬بابا مثل همیشه جو گیری!٬نه جونم کاش همیشه جو گیری به این چیزا ختم میشد. 

آره خدا جونم وقتی شب برگشتم کلی دلم تنگیده بود اصلا راست میگفتن اعتکاف همنشینی با خداست آره تا وقتی پشت بودم نمیدونستم کنار کی نشستم ٬اصلا چرا نشستم اما وقتی برگشتم تازه فهمیدم کجا بودم .

دوباره حس میکنم مثل سابق دارم ازت دور میشم ولی نمیزارم .

می خوام در آغوشت بگیرم و با افتخار بگم ببینید خدای من ٬منو در آغوش گرفته همین.

جمله طلایی(طلایی که نه شاید نقره ای) این بنده حقیر:در کنار خدا بودن مفهومی است توصیف نا کردنی.

خلوتی به این زیبایی کجا پیدا میکنی؟

 

 

پرنده ها هم با تو خلوت کردن میبینی خدا جون ؟