تبليغاتX
در آغوش خدا
من شنیدم که شما فصل بهاری آقا

به دل خسته ما صبر و قراری آقا

عمرم آقا بگذشت و خبری از تو نشد

هوس آمدن این جمعه نداری آقا؟

در هیاهوی شب عید تورا گم کردیم

غافل از اینکه شما اصل بهاری آقا.

اللهم عجل لولیک الفرج. 

 

+نوشته شده در جمعه 4 فروردین1391ساعت19:51توسط یک بنده خدا |
راهی سرزمین نورم
دهلاویه ٬هویزه٬ شلمچه ٬اروند رودو.......... دارم می آیم .مدتی است خود را گم

 کرده ام هویتم را .انگیزه ام را ....... قرار است خود را پیدا کنم .میبینی ما خود را

 نمی شناسیم اصلا خودرا پیدا نکرده ایم که بخواهیم به شناختی دست یابیم آنوقت

 دم از کسانی که در خاک تو هستند و آسمانی شدند میزنیم و چقدر هم افتخار

 میکنیم که  آری شهدا را به خوبی شناخته ایم .بخدا قسم نشناخته ایم .حداقل

 من نشناخته ام .دارم می آیم باز هم از داستان های شهدا و مردمی که اعتقادی به

 آنها نداشته اند و امروز به شهدا قسم میخورند در حالی که هویت خود را پیدا کرده

اند.بگو . چقدر شیرین است بیرون آمدن از قفس بی هویتی ......

سلام من رفتم امیدوارم با شناختی دقیق و درست وبیمه شده و دست پر

برگردم .      

                                                           آمین یا رب العالمین

+نوشته شده در دوشنبه 8 اسفند1390ساعت23:3توسط یک بنده خدا |
فردا روز بزرگی ست شما هم هستید؟
گم گممممممممم گم گم بمب بمب (صدای ارگ همسایمونه که توی اتاقمون میاد و کل خونمون می لرزه).......وای بخدا سرم داره می ترکه .همسایمون حنا بندون دخترش بخدا سرم داره میترکه باز خدارو شکر عروسی تالاره وگرنه فردا خونه نمی موندم .

راستی یه سوال دارم الان محرم ونامحرم جدیدا از توی رساله ها پاک شده؟ حکمش چیه؟ بابا حیا کجارفته .اندکی حیا هم خوبه بخدا راضیم .پسره عین بووووووووووق سرشو گذاشته پایین اومده توی دخترا گفتم وای خدا الانه که دخترا جیغ بزن که نا محرم دیدشون با اون وضع افتضاح (توضیح نمیدم بد آموزی داره ) دیدم نه خیر همه خوش حال و سرحال که عروسی مختلط شده و حالا نرقص پس کی برقص و شک وخواننده هم میگه بندریا دستا بالا  .....پسره می خواست بره دخترا میگفتن چرا میخوای بری؟ بمون.وضعشون افتضاح تر از افتضاح بود.گفتم مامان پاشو بریم که مغزم داره منفجر میشه.مامانم هم از خداش بود فوری گفت بریم میگم این حنا بندون بود به نظرتان فردا چه پیش خواهد آمد که عروسیه؟

راستی فردا باید فریاد۲۲ بهمن ماه یوم الله یوم الله سربدیم اومیدوارم فردا توی اخبار بازهم بگن حضوری بی نظیرو بی سابقه مردم (البته همیشه همینو میگن ) ایران ........ من میرم شما هم بیاین .من که پارسال خوردم زمین ۲۲ بهمن سوژه شدم برای مردم ثواب کردم دل بعضی ها رو شاد کردم .  

+نوشته شده در شنبه 22 بهمن1390ساعت0:14توسط یک بنده خدا |
تقریبا تمام شد.....
سلام (جواب بدید جواب سلام واجبه نه؟) خوبید؟ خوب کابوس وحشتناک امتحاناتمان

 تقریبا شد .

مدت ها بود دوست داشتم یه مشاعره بزارم با

همکاری شما. من بیت زیر رو مینویسم کامنتا رو هم رو تایید نمی زارم شما با آخرین

 حرف بیت بیتی دیگه توی کامنتا بنویسید و نفر بعد باآخرین حرف بیت کامنت قبلی

 لطف میکنه بیتی دیگه میگه .خوب بیت پیشنهادی من اینه .(اهمممممم...)  

 

 آنان که خاک را به نظر کیمیا کنند           آیا بود که گوشه ی چشمی به ما کنند

 

+نوشته شده در چهارشنبه 28 دی1390ساعت16:26توسط یک بنده خدا |
دوست میداشتم .......
دوست می داشتم موقعی که بعد از مدت ها آپ میکردم با حالی خوب و اشتیاق زیادی حرف های زیادی را که این مدت داشتم میزدم .حال بر خلاف تصور خسته و کوفته با چشمانی نیمه باز و قلبی تقریبا ترک خورده مایل به شکسته تنها جایی را برای گفتن حرف های دلم وپناه بردن از دنیای وحشتناک امتحانات که شب ها تمام درس هابا هم مخلوط  میشوند و شب را با هزیان (هزیان درسته؟)های زیادی پشت سر میگذارم و باز استرس پشت استرس ..........

خسته شدم بخدا چیکار کنم برام راه حل بدین تمام مستمرامو عالی دادم دارم نوبت هارو گند میزنم از خودم ناامید شدم اما به خدا امید دارم خسته م بخدا خسته .....

قرار برم مزار شهدای گمنام که تقریبا اگه قرار باشه پیاده برم ۱۵ دقیقه طول میکشه نسبت به خونمون . من منتظرم حرفام رو دلم سنگینی میکنه آخه سه چهار ماهه یکسره هرروز دارم امتحان میدم بدون استراحت بدون تفریح قیافم بر عکس شده اما باید نوبت رو هم با موفقیت پشت سر بزارم.

خدااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا.

+نوشته شده در چهارشنبه 7 دی1390ساعت13:54توسط یک بنده خدا |
کیک بهشتی مادر بزرگ
پسر کوچکی برای مادر بزرگش توضیح می دهد که چگونه همه چیز ایراد دارد :مدرسه

 ٬خانواده ٬دوستان و ..

مادر بزرگ که مشغول پختن کیک است ٬از پسر کوچولو میپرسد که کیک دوست دارد

 ؟و پاسخ پسر کوچولو البته مثبت است .

-روغن چطور ؟

-نه!

-و حالا دوتا تخم مرغ.

-نه مادربزرگ!

-آرد چی؟از آرد خوشت می آید ؟جوش شیرین چطور؟

-نه مادربزرگ !حالم از همه شان به هم می خورد.

-بله همه این چیزها به تنهایی بد به نظر می رسند .اما وقتی به درستی باهم

 مخلوط شوند یک کیک خوش مزه درست می شود.خداوند هم به همین ترتیب عمل

 میکند .خیلی از اوقات تعجب میکنیم که چرا خداوند باید بگذارد ما چنین دوران

سختی را بگذرانیم .اما او میداند که وقتی همه این سختی ها را به درستی در کنار

 هم قرار دهد٬نتیجه همیشه خوب است .ماتنها باید به او اعتماد کنیم ٬در نهایت همه

 این پیشامد ها باهم به یک نتیجه فوق العاده می رسند. 

--------------------------------------------------------------------------------------------

یه عکس دیدم خوشم اومد گفتم بزارم شما هم ببینید

به نظرتون این عکس متحرکه؟

       به جذابترین گروه اینترنتی یاهو ملحق شوید | BestIranGroups

+نوشته شده در جمعه 27 آبان1390ساعت9:23توسط یک بنده خدا |
فرشته های دانش آموز 2
بسم رب الشهدا والصدیقین.

سال ۷۲منطقه عملیاتی والفجر۱ ٬شهیدی پیدا کردیم که حدود ۱۰ سال از شهادتش میگذشت.روی پیکرش٬روی سینه٬روی قلبش یک برجستگی بود.بااحتیاط که مبادا ترکیب استخوان هایش به هم بریزد دکمه های لباسش را باز کردیم .یک کتاب و دفتر زیر لباسش بود .گشتیم نه پلاک داشت نه کارت شناسایی .کتاب و دفترش را ورق زدیم کتاب فیزیک بود.توی دفترش هم جزوه و سوال.اول کتاب اسمش را نوشته بود.باهمان شناسایی اش کردیم.

         

جثه اش خیلی کوچک بود .اوایل که توی سنگر میخوابید بعضی شب ها توی خواب و بیداری می گفت : "مامانی !آب ...مامانی! آب.... "بچه ها میخندیدند و یک لیوان آب می دادند دستش .صبح که بیدار می شد و بچه ها جریان را میگفتند ٬ انکار می کرد .

                                                    ****************

پدر و مادرم میگفتند :بچه ای ٬ فعلا درست را بخوان .و نمی گذاشتند بروم جبهه.یک روز که شنیدم بسیج اعزام نیرو دارد ٬لباس های صغری خواهرم را روی لباسم پوشیدم و سطل آب را برداشتم و به بهانه آوردن آب از چشمه زدم بیرون.پدرم که گوسفندهارا از صحرا می آورد ٬داد زد:صغری کجا؟ برای اینکه نفهمد سیف الله هستم سطل آب را بلند کردم که یعنی می روم آب بیاورم .رفتم  واز جبهه لباس هارا با یک نامه پست کردم .یک بار پدرم آمده بود و از شهر تلفن کرده بود.از پشت تلفن گفت :ای بنی صدر! وای به حالت.مگردستم بهت نرسه!

      

اندازه پسر خودم بود ٬سیزده٬ چهارده ساله.وسط عملیات یک دفعه نشست .گفتم :حالا چه وقت استراحته بچه؟گفت بند پوتینم شل شده ٬می بندم راه می افتم.  نشست ولی بلند نشد .هردوپایش تیر خورده بود.برای روحیه ما چیزی نگفته بود.

     

رفتیم برای آموزش .لباس که می دادند٬گفتم کوچک باشد . کوچک ترین سایز را دادند .آستین هایش آویزان بود .گفتم :اشکال نداره تا میزنم بالا.پو تین هم همینطور کوچک ترین سایز ٬گشاد بود.گفتم :جلوش پنبه میزارم. مسئول تدارکات خندید و گفت:مترسک!نری بگی فلانی خر بود نفهمید ها!توزیاد باشی ۱۳ سالته نه ۱۸ سال!

           

بی سیم چی خمپاره ۱۲۰بود .تازه کنکورش را داده و آمده بود.دوشب نخوابیده بود .مامور بودند تا صبح آتش بریزند.نگه بانش هم از فوت و فن بی سیم چیزی نمی دانست که اورا جای خودش بگذاردو بخوابد .صبح که از خواب بلند شد ٬نگه بانش گفت اگر توی خواب حرف نمیزدی نمی دانستم تا صبح چه خاکی سرم بریزم.

 

 

 

                 

بعد نوشت:خیلی سعی کردم عکسای زیبا و مرتبط با موضوع پیدا کنم اما زیاد موفق نبودم چون نه وقتش رو داشتم نه اینترنت همراهی میکرد.

بعدنوشت:برام خیلی دعاکنید خیلی محتاج دعاهاتونم .از دوستای وبلاگیم حسابی عذر میخوام که نتونستم این مدت بهشون سر بزنم انشاالله جبران میکنم .

بعد نوشت:محبوب من مرا دریاب مرا دریاب.

                                                    یاحق

+نوشته شده در پنجشنبه 12 آبان1390ساعت15:28توسط یک بنده خدا |
بازدیدی که سوژه من شد
سلام به همگی.مدتی بود که به علت کمبود سوژه افتخار آپ کردن برای شما را

 نداشتم.اما اگر واقع بین باشم و صادق مشغول خر خوانی البته بهتر است مودب

باشم و بگویم الاغ خوانی بودم وبعد از آپ هم قرار است همان کاررا ادامه بدهم.

برایم بسیار دعا کنید.

به لطف مسئولان دبیرستانمان مارا به بازدید از بیمارستان زیر زمینی یازهرا دزفول

 بردند البته بیمارستانی که در زمان جنگ بیمارستان بوده و الان تقریبا حالت

نمایشگاه مانندی برای ثبت خاطرات دوران جنگ شده است این بیمارستان حدود

۵۰۰۰متر مربع ودر عمق ۱۰ متری (البته اون آقاهه که صحبت کرد گفت ۹ متری)زمین

 قرار دارد.هیچ گونه ترافیکی در بیمارستان ایجاد نمیشود.چون در خروجی و در ورودی

 آن باهم فرق دارد .هنگامی که آمبولانس مجروحی می آورد در یک مکان مجروح را

پیاده میکردند و آمبولانس همان گونه مستقیم به طرف در خروجی میرود.برای

 اطلاعات بیشتر به اینجا کلیک کنید.این بیمارستان با قطعا یش ساخته بتنی و مقاوم

 در برابر حملات موشک و حملات هوایی دشمن به دزفول بوده یکی از جانبازان که

برای ما صحبت میکرد گفت در گزارشتان بنویسید که من یعنی یک جانباز گفته است

 حفظ حجاب دختران عفیفه احترام به پاره پاره شدن بدن شهداست.اما الحق که قاب

 عکس های بسیار زیبایی از شهدا و جنگ در آن جا وجود داشت که جملاتی خیلی

 پرمحتوا روی آنها نوشته شده بود.در آخر هم کلیپی از جنگ که با اصرار زیاد بچه ها

 به دلیل فرار از درس بود زده شد.که مصاحبه ای با شهید وحید درخشانی ۱۵ دقیقه

 قبل از شهادت ایشون گرفته شده بود من عاشق اون شوخ طبعی های شهدام.

حیف که دوربین باهام نبود اینارو هم با کلی گشتن توی اینترنت پیدا کردم شما به

 بزرگواری خودتون ببخشید.

 

این اون محلی بود که گفتم مجروح و پیاده میکردن

ا

 این جا باکلی ذوق و شوق مشغول دیدن بودیم که چشم مبارکم به جمال مارمولک رو شن شد و با گفتن مارموک جیغ تمامی دوستان گرام بلند شد.

راستی عیدتون مبارک ای خدا جون چه صفایی داشت اگه مشهد بودیم.

درپناه خدا و شهدا.

+نوشته شده در یکشنبه 17 مهر1390ساعت21:18توسط یک بنده خدا |